تبليغاتX
دفتر خاطرات زندگی کوچک من
 

دفتر خاطرات زندگی کوچک من

 
 

به گونه اي زندگي كنيم كه وقتي فرزندانمان به يادعدالت،صداقت و مهرباني مي افتند،ما درنظرشان تداعی شویم

 
 
سحر
سحر

آنچه امروز يك درخت را تنومند،سايه گستر و پر ثمر ساخته است،ريشه دواندن ديروز بذر آن در تاريكي هاي خاك بوده است.در هنگامه ي رنجهاي بزرگ،ملال هاي طاقت فرسا ، شكست ها و مصيبت هاي خورد كننده ، فرصتهاي بزرگي براي تغيير ، گام نهادن به جلو ، و تصوري براي خلق آينده ايجاد مي شود . ماموريت ما ، در زندگي بي مشكل زيستن نيست ، بلكه با انگيزه زيستن و اميدوار زيستن است.

 

پیوند ها

آقا هومن کتایون جونم

بانوی روزهای دلتنگی(نینا جون )

حلما پیوند یک عشق(راحله جون)

نبض مرگ

بنفشه جون

رویای سبز گلبرگ (گلبرگ جون )

سارا کوچولو

پینه دوز (مرضیه جون )

آلینا خانوم عشق من و رضا (مهدیه جون )

کالسکه های آشنایی( هستی جون)

جوجوی ناز من (آنی جون)

گودمام جون.....دوستم

دانیال جیگر (ساناز جون)

عسل خانوم و دخملی

فرزان عشق ما(آزاده جون)

پارسای کوچولو(سولماز جون)

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

دومین سال جدائی من و تو

دو کلمه با دل خودم

حرفهای دلم .....

دختر بهشتی من

خاطرات دانشجویی من :)

خدایا منو ببخش!

هنگ کردم!!!

راز سر به مهر کیکهای من و رضا

فصل جدید!!!

آخرین نوشته !!!

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

دومین سال جدائی من و تو

چقدررررررر طولانی گذشت !!!

 دو سال پیش در همین روز .

وقت اذان ظهر.

من و تو از هم جدا شدیم تا در جائی دیگه دوباره همدیگه رو ببینیم .

یعنی تا کی باید صبر کنم تا تو رو ببینم ؟

اونجا تو منو می شناسی؟

یعنی چه شکلی هستی؟

داری بزرگ می شی دخترم؟

خیلی حرفا توی دلمه که نمی تونم بگم . یعنی قشنگیش به همینه که برای همیشه توی دلم بمونه .

 دخنررررررررررم. چقدر دلم می خواد روزی هزار بار این کلمه رو بگم . دختر عزیزم . من و بابات هنوزم وقتی یه دختر به سن و سال تو می بینیم اشک می ریزیم . قلب مامانت تیکه تیکه می شه و اشکاش می شه نمک روی زخم قلبش. قلبش آتیش می گیره .....دخترم دخترم دخترم

دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 |

 

دو کلمه با دل خودم

دخترم؛
تو مرا می فهمی،
من تو را می خواهم
و همین ساده ترین
قصه یک انسان است.
.
.
تو مرا می خواهی؛
من تو را ناب ترین
شعر زمان می دانم،
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی.
.
.

دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 |

 

حرفهای دلم .....

نمی دونم چرا فقط وقتی غمگینم می تونم بنویسم . امشب غمی سخت درد ناک توی همه وجودم لونه کرده . انگار می خواد منو با خودش به قعر باتلاقی ببره که با هر دست و پائی که می زنم این کار براش راحتتر می شه . نمی دونم درست فکر میکنم یا نه ! ولی من به نظر خودم آدم قوئی هستم . با این حال بعضی وقتا بازم کم می یارم . این قدر کم می یارم که فقط می تونم بنویسم و بنویسم و بنویسم . چقدر خستم. دلم شور می زنه . دلم گرفته . یه دفعه عصبی می شم و به همه گیر می دم . توی محل کارم هم که کارام صد برابر شده و دیگه نور علی نور شده . بعضی وقتا اصلا فکرم کار نمیکنه که بخوام کارامو انجام بدم . نمی دونم دلم چی می خواد ؟ خودمم نمی دونم . دلم آرامش می خواد . آرامش محض. بازم هر شب خواب می بینم مامانم مریض شده . همش برای بابام نگرانم . همش فکر می کنم که چی می خواد بشه؟ دلم برای دخترکم تنگ می شه و فکر میکنم که اگه اون بود این همه احساس تنهایی نمیکردم . چقدر این اتاق با این وسایل برام زجر آورده . وقتی به فرشته کوچولوم حتی برای چند لحظه فکر میکنم اشکام بی اختیار می یاد . و به دلشوره ای که دارم افزوده می شه . فکر میکنم به بن بست رسیدم . همون بن بستی که ازش می ترسیدم . ۲۹ سالم شده!!!!!!!! چقدر زیاد؟!؟! دلم برای روزای ۲۰ سالگیم تنگه . نه نه اشتباه کردم . اون روزا برای مامانم خیلی استرس داشتم . نه دوست ندارم اون روزا برگردن . ای خدا من بازم شروع کردم به غر زدن . چقدر من بنده بدی هستم . ای خدا منو کمک کن . نمی دونم طالب چه چیزی هستم . طالب آرامشم. خدایا بهم ببخش. بزار آروم بشم . این دلشوره لعنتی بد جوری داره آزارم می ده . خدایا به من ببخش اون آرامش ذات مقدست رو . شبها چقدر ساعت دیر میگذره . روزها هم که همش درگیر کارای شرکتم . زندگی تکرار و .. تکرار...و تکرار شده همش. می خوام گریه کنم ولی !!!!! گریه هم دیگه یاریم نمیکنه . خدایاااااااااااااااااا کمکم کن . خدایا من بازم کم آوردم . من بازم عصبی شدم . خدایا خودت می دونی که چی دارم میگم . خستم خدا. من دنبال چه هدفی توی زندگیم هستم که گمش کردم؟ خدایا نکنه تو رو گم کرده باشم ؟؟؟؟؟؟؟ خدایا من با مرگ چقدر فاصله دارم؟؟؟ خدایا مرگ در چند قدمی منه ؟؟؟ خدایا این دلشوره ها چیه که اومده سراغم . خدایا شبا وقتی تنهام چقدر بهم سخت میگذره . خدایا این دیوارها چقدر منو اذیت می کنن. این زندگی با این همه فراز و نشیبش داره حالم رو بهم می زنه . خدایا سرم گیج می ره . خدایا هر چقدر هم حرف بزنم بازم غم از دلم بیرون نمی ره . من تنهام خدا!!!!!

یکشنبه بیستم بهمن 1387 |

 

دختر بهشتی من

 من از قصه زندگی ام نمیترسم.......

من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن وتنها از خاطرات گذشته یاد کردن میترسم........

ای بهار زندگی ام اکنون که قلبم مالامال از غم زندگیست.........

اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد و چشمانم توان انتظار... برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه ات را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا ....باز هم شانه هایت را مرهمی برایم قرار ده

بگذار در آغوشت آرامش را به دست آورم.......

 بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها و چشمانم از همه انتظار ها خسته شده

اگر بدانی چگونه روز های بی حضورت را میگذرانم خواهی آمد

اگر بدانی عطر نفس هایت چه به روزم آورده خواهی آمد

خواهی آمد و چهره پنهانت را

به رخم خواهی کشید

چهارشنبه هجدهم دی 1387 |

 

خاطرات دانشجویی من :)

سلام عرض می کنم خدمت همه دوستای عزیزم و معذرت می خوام بابت اینکه جواب کامنتاشونو ندادم ........ولی دوستوت دارم  و ممنونم از اینکه منو فراموش نکردید      

امروز بعد از آزمون گزینش رضا دچار آسودگی خاطر شدیم  و چون تفریحی پیدا نکردیم . بنابراین تصمیم گرفتیم برای شاد شدن هر دو از خاطرات دوران دانشجوئیمون برای همدیگه تعریف کنیم   !!!بسیار خرسند گشتیم از این لحظات شاد ...

سال سوم دوران دانشجوئی بودم که یکی از پسرای فوق العاده زشت دانشگاه گیر اساسی داد به من .   اونم از این گیرای کوچه بازاری......و از اونجایی که من اون زمان از این چیزا خیلی زود اولش عصبی می شدم . بنابراین با خشونت تمام رفتار نمودم  ...........و اون هم که نمی دونم چرا و چگونه خواب نما شده بود که باید من با اون ازدواج کنم !!!!!!!!(در عرض چند ساعت تصمیم به ازدواج گرفته بود )  دست از سر من بنده خدای مظلوم بر نمی داشت و دقیقا دو ترم متوالی منو تحت نظر داشت ..........هر بار که می دیدمش کلی دعوا مرافه داشتیم وسط حیاط ُ یا توی سرویس ....یا جلوی در کلاس.... یا هرجای دیگه ای !!!!!!!!اون پررو بود و من از اون پرروتر!!!!!!!بعد یه ماه دید که من اصلا بهش اهمیت نمی دم تصمیم گرفت که از طریق دوستای من برای گفتن حرفاش وارد بشه . بنابراین تازه شروع ماجرا بود   . شماره خونه ما نمی دونم توسط کدوم دوست نازنینم به ایشون داده شد . از اون به بعد هر روز گزارش روزانه کارهای من داده می شد . به محض اینکه وارد خونه می شدم . تلفن زنگ می خورد . اعظم (دهانشویه سبز)گوشی رو بر می داشت .....و پسر مذکور این گونه ایراد سخنرانی می نمود.....       

نقل قول:::::::ای بابا.به سحر بگو برای چی امروز دم در کلاس با اون پسره لندهور حرف می زد؟؟؟(همکلاسیم )....برای چی رفت توی دفتر اساتید؟؟؟ ..برای چی ساعت ۶ کلاسش تموم شدبعدش رفت اون مغازه؟؟ ......

فردا.....ساعت ۷ در اتاقو که باز میکردم .........ندا داشت با تلفن حرف میزد .پشت خطی می اومد ....بازم اون پسرک .......گوشی رو بدید به اعظم خانوم لطفا..........

نقل قول:::::::به سحر بگو بعدا اگه بخواد بره هر جایی یا با من باید بره ......یا با مامانم .......

هر روز این ماجرای اعصاب خورد کن تکرار می شد و من بعضی روزا دوست نداشتم بیام خونه ......از دست این یارو.....

بعد دو ترم که هر روز این کارشو تکرار میکرد ........و تیرش به هدف نمیخورد تصمیم گرفت که بازی مسخره ای رو شروع کنه .. و شماره خونه ما بدینوسیله در کل دانشگاه پخش گردید و سیل عظیم تلفن به خونه ما جاری......هر کی زنگ می زد اسم تک تک بچه ها رو می دونست .....وای که چقدر اولش می ترسیدیم  .....ولی بعدش دیکه ترس از بین رفته بود و انگار وظیفه همه بچه های دانشگاه بود که هر روز به ما زنگ بزنن ...........اصلا یه لحظه تلفن سکوت رو تجربه نمیکرد .............بعد ها متوجه شدیم که این آقای محترم که دانشجوی رشته مکانیک بود ...نمی دونم مخ کوچولوشو چطوری به کار انداخته بود که وقتی هر کدوم از دوستای من تا تلفن صحبت می کردن ..پشت خطی ما می شد و تمام حرفای ما رو گوش میکرد ... .........اصلا آرامش نداشتیم .........مثل خونه های جاسوسی شده بودیم ........

ماه رمضون خیلی وقتا اصلا وقت نمیکردیم سحری بخوریم . از بس که از یه ساعت قبل اذان این تلفن شروع میکرد به زنگ زدن .....و اعلام اینکه موقع خوردن سحری می باشد .............

بعد یه مدت این رفتارشون این قدر برامون عادی شده بود که اصلا مهم نبودش......

در مرحله بعد که دیدن زنگ زدناشون برای ما مهم نیست ....مثل خونه های جاسوسی با ما تماس می گرفتن و اعلام می کردن بریم دم در کوچه و یه بسته رو که گذاشته بودن بر داریم  ........این بسته همیشه حاوی خوراکی بود   و ما این قدر باهوش نبودیم که نباید اونو بخوریم!!!!! از همون دم در کوچه شروع به تناول میکردیم   .....الان که فکر میکنم می بینم شاید توی اون مواد خوراکی چیزی بود که ما بدون فکر می خوردیمش .........شیش ماهی این ماجراها ادامه داشت ......تا اینکه اون آقای نسبتا محترم فارق التحصیل شد و بعدش آبا از آسیاب افتاد ........و امروز بعد از این همه مدت که این خاطره رو برای رضا تعریف میکردم  .  ..........مشخص شد که اون آقا  دوست رضا جان تشریف دارن......

---------------------------------------------------------------------------------------

مرسی از همتون .قول می دم از این به بعد جواب کامنتی همه دوستای خوب و مهربونم رو زود زود زود بدم .

جمعه ششم دی 1387 |

 

خدایا منو ببخش!

خدایا شکرت . به خاطر همه چیزهایی که دارم و تا امروز قدرشو ندونستم و ناشکری کردم . ازت ممنونم . به خاطر این همه لطفی که به من کردی و من بی معرفت ازت گله کردم ازت معذرت می خوام . به خاطر همه آزمایشایی که برام رقم زدی و من ازش سر افکنده بیرون اومدم شرمندت هستم . به خاطر همه خوشیهام ازت ممنونم . به خاطر همه سختیهای زندگیم دوست دارم . امشب از اون شبایی هستش که احساس میکنم خیلی به فکر من بودی و من نفهمیدم . خیلی نعمتهای بزرگی رو بهم دادی و من شکرگزاریت نکردم . اشکام چقدر گستاخ شدن بازم . ازت شرمندم خدای من . اگه روزی . جایی . دیدی گله ای ازت کردم تو به بزرگواری خودت ببخش منو . اون ته ته ته دلم این قدر خوشحالم که دوستم داری. این قدر خوشحالم که خانوادم سالم و سلامت هستن . این قدر خوشحالم که سایه پدر و مادرم بالای سرمه . خدااااااااااااااااااااااااا. می شنوی چی میگم؟ من به جز سلامتی و شادی و دلخوشی اونا هیچی هیچی هیچی ازت نمی خوام . اینو خودت بهتر از هر کسی دیگه ای می دونی. یادمه وقتی دخترمو از دست دادم و زایمان کردم دو روز بعدش بابا از پله ها بد جور افتاد زمین . و من همون جا خدا رو شکر کردم که تو میوه زندگیمو ازم گرفتی ولی پدرم رو در مقابل اون حادثه برام حفظ کردی. الانم می گم . هزار سال دیگه هم می گم . خدااااااا. خدای بزرگم . خدای مهربونم . من به جز خانوادم و سلامتیشون ازت هیچی نمی خوام . چقدر صدای آرامش بخش پدرم قشنگه . وقتی که آروم و مهربون به حرفای من گوش می کنه. خدا ؟ من به جز این از تو چی باید بخوام ؟ هیچی . خودم دارم اعتراف میکنم که هر چی ازت خواستم خودخواهی محض بوده . خدایا . من به جز چشمای نگران مامانم که برای یه درد کوچیکی که دارم این قدر عاشقانه نگام می کنه . واین عمق عشقشو به من نشون می ده . چی باید ازت بخوام که هر چی جز این ازت بخوام خودخواهی محضه . خدای بزرگم . قلب کوچیک من رو دوست داشته باش. حتی وقتی که پر توقع می شم . حتی وقتی که ازت خواهشای زیادی دارم . خواهشایی که می دونم در مقابل قدرت لا یزال تو هیچی نیستش . ولییییییییییی تو بدون . بدون که من مدیون این همه مهربونیتم . مدیون این همه لطفی هستم که تو به من کردی . و من نفهیمدم که چرا و به چه علت بعضی جاها سرنوشت خلاف میل ظاهری من حرکت کرد و بی توجه بودم به اینکه تو باز هم مثل همیشه صلاح و مصلحت منو می خواستی و من نادون متوجه نشدم . خدای بزرگم . امشب مثل قبلها . دوست دارم بغلت کنم . یه حس زیبای بچه گونه . خدایا ؟ این قدر ازت شرمندم . این قدر ازت خجالت میکشم . این قدر دوست دارم . این قدر مدیونتم . که زبونم قادر به شکرگزاریت نیست . خدای بزرگم . دوستم داشته باش. و این همه نعمتهایی رو که با لطف بی منتهات به من دادی. برام حفظ کن . خدایا دوستم داشته باش مثل همیشه . و من پر از اشتباهو ببخش.

--------------------------------

 همسرمن . مرد بزرگ زندگی کوچیک من

عاشقانه دوستت دارم . همون طور که تو عاشقانه دوستم داری. اگه جایی . روزی ازت گله کردم بزار به حساب بچگیم . تو بزرگتر از اونی هستی که من دربارت قضاوت کنم . تو مرد منی . پدر بچه های من . عشق منی. نفس منی. همه زندگی منی. این حرفا رو از روی احساس نمی زنم . این حرفا واقعیتیه که بعضی وقتا از سر خودخواهی یادم می ره . دوستت دارم . دوستم داشته باش. وقتی لبای مهوبونت رو روی پیشونیم می زاری اشک توی چشمام جمع میشه . که من مرد به این خوبی دارم و بعضی وقتا قدرشو نمی دونم . مرد بزرگ من . عشق همیشگی من . اشتباهاتمو به بزرگواری خودت ببخش. این قدر خوب و مهربونی که همه و همه می گن که مرد به این صبوری نعمتیه که خدا بهت هدیه داده . شاید تلنگری برای من پر توقع لازم باشه که یادم بیاد . با چه عشقی با هم ازدواج کردیم . یادم بیاد چه روزهایی که منتظر بودیم که یه لحظه رو با هم تنها باشیم. . چه روزهایی که منتظر بودیم که با هم شام بخوریم . یادم بیاد که چقدر آرامش بودی برام . یادم بیاد که قدر نعمتی رو که دارم بدونم . یادم بیاد که دوستم داری . یادم بیاد که عاشقتم . یادم بیاد که چقدر برای شادی و راحتی من زحمت می کشی . یادم بیاد که چه وقتا که از خواسته های قلبی خودت گذشتی تا من آروم باشم . یادم بیاد که چه روزها با اشک من اشک ریختی . چه روزها با خنده من خندیدی چه روزهایی که به خواسته قلب من تن دادی . در صورتی که خیلی وقتا شرایطش رو نداشتی . تو مهربونی و با گذشت . تو بزرگی. مامان همیشه می گه رضا روحش بزرگه و قلبش پاک . راست می گه . قربون اون قلب پاکت . روحم رو به روحت پیوند می زنم تا عشقمون از قبل محکمتر و شادتر بشه . دوستت دارم عشق همیشگی من . منو به خاطر اشتباهاتم به بزرگواری خودت ببخش.      

 

   

چهارشنبه ششم آذر 1387 |

 

هنگ کردم!!!

این قدر دربو داغونم که نگوووووووووو.  نمی دونم چرا این طوری شدم . خستم . همه چی در هم پیچیده . همه چی قاطی شده . توی همه کارام گره ایجاد می شه . اعصابم خورده . همه بدنم درد میکنه . دلم داره از غصه می ترکه . تازه از همه بدتر به جای اینکه گریه کنم تا سبک بشم .  همش حرص میخورم . همش غر می زنم . اه . از خودم حالم بهم می خوره . بغض داره خفم می کنه . همه چی برام بی معنی شده . از خودم بدم می یاد . بیچاره رضا !!! چه گناهی کرده با من ازدواج کرده مگه؟؟؟ این قدر غر غرووووووووووووووووو......اه اه اه . من که اگه این طوری زن داشتم طلاقش می دادم . جدی میگم . 

بعضی وقتا این قدر غر می زنم که خودم دلم به حالش می سوزه و وقتی می خوابه  و نگاهش میکنم هی توی دلم ازش معذرت خواهی می کنم . آخه این چه فایده داره ؟؟ مسخرم بخدا منم .

اصلا نمی دونم دلتنگ چی هستم ؟!؟!؟ این قدر بغض کردم . گوشم داره از درد منفجر می شه . ای خدا کمککککککککککککککککککک. خدایا من درمونده شدم . کمکم کن . از ته دلم به کمکت احتیاج دارم . نمی دونم چرا یه دفعه بازم همه چی قاطی شده توی مغزم . از اون لحظه ها هستش که مغزم گنجایش نداره . انگار پر شده . دیگه به هیچ چیز نمی تونم فکر کنم . حوصله ندارم . انگار که به آخر خط رسیدم . اینجا چه خبره؟ توی دل گرفته من چه دردیه ؟ ای خدا به کمکت احتیاج دارم . خدایا به دادم برس. به داد این دل شکسته و پر از غم . خدایا این عقل محدود من دیگه نمی تونه و نمی دونه که تصمیم درست چیه؟ کمکم کن . نزار تنها بمونم . به کمکت احتیاج دارم خدای بزرگ و مهربون من . این قدر دوستت دارم که بازم مثل قدیما دوست دارم بوست کنم . خدایا منو تنها نزار . خواهش می کنم !!!!!!!!!

----------------------------------------------

از دوستان عزیزم که توی این مدت نتونستم به وبشون سر بزنم عذرخواهی می کنم . شرمندم . درگیر بودم و به نت دسترسی نداشتم . دوستتون دارم یه عالمه

سه شنبه چهاردهم آبان 1387 |

 

راز سر به مهر کیکهای من و رضا

سلامممممممممم

من زندم هنوز . ولی آپولیدنم نمی یومد .یعنی چون هی می خواستم بازم غمنامه بنویسم . جلوی خودمو می گرفتم و نمی نوشتم .   ولی خدائی اینو ننویسم غمباد می گیرم . راستش دوشنبه شب بود که من و رضا واقعا دپرس بودیم . رضا پیشنهاد داد که کیک بپزیم تا شاید یه خورده شاد بشیم . چون من و رضا به تخم مرغ آلرژی داریم هیچ وقت تخم مرغ به تعداد زیاد توی یخچالمون موجود نیستش . یه دونه تخم مرغ بیشتر توی یخچال نداشتیم . پس تصمیم گرفتیم کیک یه تخم مرغی درست کنیم . البته بگم که برای اولین بار بود که این کیک رو درست میکردیم . با اعتماد به نفس تموم شروع به کار کردیم و کیک رو آماده کردیم و توی فر گذاشتیم .  کیک شروع به پف کردن کرد. این قدر پف کرد تا از سر رفتتتتتتتتتتتتتت. آخ که من حرص می خوردم . دود از توی فر در می یومد و بوی سوخته همه خونه رو پر کرده بود . کلی خورد توی ذوق من . ولی از اونجایی که رضا همیشه به من روحیه می ده . گفت اشکال نداره الان می رم دوباره تخم مرغ می خرم تا همون کیک شیر رو که قبلا درست کرده بودی و خیلی هم خوب شده بود درست کنی.   رضا طفلک رفت و تخم مرغ رو خرید . من که دپرس شدم و روی کاناپه ولو شدم . ولی رضا با انرژی تموم فر رو تمیز کرد و ظرفها رو شست و دوباره شروع کردیم با هم کیک شیر رو درست کردن .  دوباره همه مراحلی رو که قبلا انجام داده بودم و کیکم مزش فوق العاده شده بود به همون ترتیب انجام دادم . و این بار برای اینکه اتفاق قبلی تکرار نشه . کیک رو توی دو قالب جدا گذاشتیم . و بازم گذاشتیم داخل فر. تا کیک بپزه تموم ظرفها رو با هم شستیم و خونه رو مرتب کردیم . همین رفتم که کیک رو نگاه کنم دیدم که بازم داره از دور قالب می ریزه کف فر.   ای خدا میخواستم کلمو بکوبم به شیشه فر. از بس که عصبانی شده بودم . این دفعه حال رضا هم گرفته شده بود . آخه این دیگه چرا این طوری شده ؟؟؟ خلاصه دوباره مراسم تمیز کردن کف فر رو آغاز کردیم .   و مواد کیک رو هم ریختیم بیرون . شایان ذکره که هیچ کدوم از کیک ها . چه کیک یه تخم مرغی . چه کیک شیر . اصلا خودشو نگرفته بود . بعد گذشت نیم ساعت هنوز به صورت مایع بود . و این خیلی برای من تعجب آورد بود .

رضا هی می گفت سحر مطمئنی که این جوش شیرین نبود که ریختیم توی کیک!!  می گفتم آره بابا. ما اصلا جوش شیرین نداریم که . این آرد بود . خودم اون دفعه که خریدی ریختم توی این ظرف . مطمئنم . ولی این علامت سوال بزرگ دور سر من و رضا می گشت که چرا این اتفاق افتاده ؟؟   اون شب رضا خیلی ناراحت بود . هی گفتم رضا جان ناراحت نباش . اتفاقه افتاده دیگه . البته ناگفته نمونه که ما از ساعت ۸ تا دوازده شب مشغول کیک درست کردن بودیم . و در آخر هم هیچ کیک نداشتیم . فقط شسته بودیم و تمیز کرده بودیم .

ولی رضا توی جواب گفت: سحر حالم خیلی گرفتس . نمی دونم چرا یاد بچه دار شدنمون افتادم . بعد حاملگی اولت که اون اتفاق افتاد . برای دومی با اعتماد به نفس تموم اقدام کردیم . و با اون همه اطمینان و انرژی مثبت دوباره شکست خوردیم . ماجرای پختن این کیکا اون خاطره رو برام زنده کرد . با اینکه می دونستم کیک شیر رو با موفقیت درست میکنیم ولی بازم این طوری شد . رضای من به ندرت این طوری مایوس حرف می زنه . در جوابش گفتم اشکال نداره . ولش کن . ولی رضا گفت که من فردا دوباره این کیک رو درست میکنم . باید بدونم که چرا این طوری شده  .  فردا شب که از سر کار اومدیم . یه شونه تخم مرغ خریدیم . انگار تصمیم داشتیم تا صبح کیک بپزیم تا بالاخره یه دونش خوب از آب در بیاد . گفتم رضا بیا اول کیک یه تخم مرغی رو دوباره درست کنیم . اونم قبول کرد . خلاص با ترس کامل این کیک رو دوست کردیم و گذاشتیم توی فر . دو نفری جلوی فر نشسته بودیم و تکون نمی خوردیم . از ترس اینکه کیک از سر بره و دوباره فر کثیف بشه . دستمون به دستگیره گاز بود که همین کیک زیادی پف کرد در فر رو باز کنیم تا پفش بخوابه و از سر نره . ولی این دفعه در کمال ناباوری کیک پخت و خیلی هم خوب شد . روشو پر از شکلات مایع کردیم و اون شب نصفشو میل فرمودیم از ذوقمون . بازم علامت سوالا داشت بالای سرمون می چرخید که چرا اون شب کیکامون خراب شد پس؟!؟   ولی جوابی براش نداشتیم . مواد همون مواد قبلی بود . فقط آرد کیک رو که رضا خریده بود من دو تا شیشه کرده بودم . که یکیش که کوچیکتر بود اون شب تموم شد و ما این بار از این یکی شیشه استفاده کردیم . ولی مثل روز برام روشن بود که آرد قبلی با این آرد هیچ فرقی نداره .رضا دوباره دیشب گیر داد که کیک شیر رو هم دوباره درست کنیم .آهان ما توی کیکامون پودر کاکائو ریخته بودیم اون شبی که از سر می رفت . و رضا می گفت دلیل اینکه کیکامون خراب شده همین پودر کاکائو هست و من مخالفت میکردم . ولی توی اون کیک یه تخم مرغی که خوب شد کاکائو نریختیم . و رضا دیگه مطمئن شد که مشکل همین بوده !!!!! ولی من گفتم توی کیک شیر امشب می خوام پودر کاکائو بریزم . و این کار رو کردم . رضا با ترس تموم منو نگاه می کرد  . ولی با کمال تعجب این یکی کیک هم در فر پخت و اصلا از سر نرفت !!! من و رضا دیگه نمی دونستیم ایراد کیک چیه؟؟؟

امشب داشتم فکر میکردم . یه دفعه یادم افتاد که اون شیشه اول توش پودر قند بود که اون شب توی دو تا کیک های رویاییمون که از سر رفته بود ریخته بودم به جای آرد . یه دفعه داد زدم رضاااااااااااااااااااا

گفتم چی شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( خیلی هم ترسید از صدای دلخراش من )

ولو شدم از خنده . هی می گه چی شده ؟ نمی تونم حرف بزنم .

خلاصه نطق فرمودم که اون شیشه همون پودر قندی بود که برای کرم رویال روی کیک شکلاتی خریده بودی!!! و من با اطمینان کامل بهت میگفتم که این آرده که خودم دو تا شیشش کردم !!!

رضا گفت دیدی من گفتم این جوش شیرینه !!!آخه یکی نیست بگه جوش شیرین به پودر قند خیلی فرق داره هاااااااااااا!!!!!

خدائی ما زن و شوهر نابغه هایی هستیم !!!!

ولی خوشحالم که بالاخره راز کیکای اون شب بر ملا شد و من و همسر گرام در خماری نموندیم .  شاید به نظر خیلی بی مزده بیاد . ولی کشف این راز خیلی برام مهم بود . و اصلا فکر نمیکردم که پودر قند رو به جای آرد و با اطمینان کامل بریزم توی کیک . از خودم نا امید شدم 

شنبه چهارم آبان 1387 |

 

فصل جدید!!!

جمعه بیست و نهم شهریور .ساعت ده و نیم شب . توی ماشین . نسیم ملایمی می یاد . من و رضا حدود بیست دقیقه بدون رد و بدل کردن حتی یه کلمه . ساکت و آروم . هر کدوم داریم با افکار خودمون ثانیه ها رو میگذرونیم .

من این سکوت رو می شکنم

سحر: رضا به چی فکر میکنی؟

رضا : نمی دونم . تو چی؟

سحر: می دونی؟ من به این فکر میکنم که بااینکه این دو روز دورم این قدر شلوغ بود . بازم یه خلائی احساس میکردم

رضا : چه خلائی؟

سحر: تنم هوای تن کوچیک بچه ای رو کرده که مال خودم باشه رضا . می دونی منظورم چیه؟

رضا : آره می دونم . خودمم داشتم به همین فکر میکردم

سحر : می دونی. دوست دارم بچمو بغل کنم

رضا : می فهمم

سحر : ولی من نمی فهمم

رضا : بغل میکنی.مطمئن باش

سحر : نمی دونم

رضا : خدا بزرگه

سحر : خدا منو دوست داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رضا : چرا دوست نداشته باشه !!!

سحر : نمی دونم والا

رضا : مطمئن باش دوست داره . ولی شاید هنوز وقتش نشده که ما بچه داشته باشیم . ازش به زور نخواه

سحر : من کی از خدا به زور چیزی رو خواستم ؟

رضا : می دونم . گفتم این دفعه هم به زور نخواه

سحر : می دونی رضا . می خوام بدنمو برای پذیرائی یه فرشته دیگه آماده کنم

رضا : لبخند پر از عشق

سحر : رضا من عاشق روز زایمانم هستم . دوست دارم اون روز رو . تو هم دوست داری؟ چه احساسی داری اون روز ؟

رضا : خیلی خوشحال خواهم بود  . نمی دونم بگم چقدر . به نظرم مامان جون و بابا جون هم خیلی خوشحالن

سحر: منم اون روز که بچمو برای اولین بار می دن بغلم . احساس میکنم تموم دنیا رو گذاشتن توی دستام

رضا : بقیه هم خیلی خوشحالن

سحر : آره قشنگه اون روز.....رضا  یعنی اون روز می یاد ؟؟

رضا : چرا که نیاد . حتما می یاد

سحر : نمی دونم . ایشالا که می یاد

رضا : بیا دیگه به چیزای خوب فکر کنیم

سحر : باشه

رضا : اون عروسکا که امروز دیدیم رو . فردا بریم بخریم

سحر : باشه

سحر : رضااااااااا......تو به این چیزایی که میگی از ته دلت ایمان داری؟؟؟؟؟؟

رضا : آره که دارم

سحر: ولی من ته ته ته دلم می ترسم

رضا : خب تو حق داری

سحر : می دونی رضا توی تموم روزای عمرم هیچ وقت بد کسی رو نخواستم . همیشه با شادی دیگران شاد شدم و با ناراحتیشون ناراحت .....پس خدا هم بد منو نمی خواد مگه نه ؟

رضا : حتما همین طوره

سحر : از خدا می خوام خودش کمکم کنه برای یه زندگی جدید

رضا: حتما خدا همین کارو می کنه

سحر : رضا تو دعا میکنی؟

رضا : آره حتماااااااااااااا

سحر : ولی من می ترسم دعا کنم ........یعنی نمی تونم .... چه کار بدی میکنم

رضا : تو وظیفته دعا کنی . فقط از خدا به زور نخواه . بگو خدایا هر چی صلاح هستش برام همونو بهم بده

سحر : تو بگو به خدا . حرف تو رو بیشتر گوش می کنه

رضا : ولی به بابا اینا فکر کن ...چقدر خوشحال می شن سحری...مگه نه ؟؟

سحر : آره رضا ...آرزوی من شادی پدر و مادرمه ... خودت که می دونی .... از خدا بخواه که کمکمون کنه

رضا : حتما این کارو می کنه

سحر: لبخند پر از عشق ..

رضا : مثل همیشه نگاه آروم و پر از مهربونی

سحر : می خوام فصل جدیدی از زندگیمو شروع کنم . می خوام غصه نخورم . می خوام بدنمو آماده کنم

 رضا : مثل همیشه کاملا موافقمممممممممممممممممم

شنبه سی ام شهریور 1387 |

 

آخرین نوشته !!!

پارمیس!! اومدم از آخرین روز با هم بودنمون بگم .....می خوام ثانیه به ثانیش رو دوباره ...نه دوباره نه ...هزار باره برای خودم تکرار کنم !! اون روز(سه شنبه ۱۴ شهریور ۸۶) بر خلاف روزای قبل حالم خیلی خوب بود .یه انرژی مثبتی داشتم ....یه حس خوب.....نمی دونم چه حسی بود ...ولی پر از انرژی بودم .......صبح طبق معمول زودتر از همه بیدار شدم . رضا رفت سر کار........و من بازم شروع کردم به حرف زدن با تو .......بعد دیدم گرسنم شده ..رفتم صبحونه رو آماده کردم و منتظر بیدار شدن مامان و بابا شدم ......اونا که بیدار شدن صبحونه رو خوردیم .....من بر خلاف روزای قبل اصلا حالم بعدش بد نشد ...بازم این موضوع خوشحالترم می کرد........بعد اومدم توی آشپزخونه پیش مامان نشستم ..گفتم مامان امروز من می خوام ناهار درست کنم ........و شروع کردم به درست کردن غذا........و مامان از اینکه من این قدر شارژم خیلی خوشحال بود .و من شادی رو توی عمق چشماش می دیدیم و هر لحظه انرژی بیشتری می گرفتم ........بابا می خواست بره دفترش...وقتی می خواست از کنار من رد بشه ...بین من و کابینت و دیوار مونده بود .گفت ماشالله شکمو ببر کنار من رد بشم!!! .......بعد من و مامان خندیدیم ..و بابا هم از خوب بودن حال و احوال من توی اون روز با یه لبخند خاصی رفت سر کار.........و من و مامان شروع کردیم به حرف زدن در مورد سیسمونی.........مامان می گفت تخت و کمدو دوشنبه نوزدهم که وقت دکتر داری بریم نی نی سالن سفارش بدیم ......حتی مهمونایی رو هم که قرار بود دعوت کنه ....لیست کرده بود ...بعدمن گفتم که ماه رمضون نزدیکه .بعدش می رم خونه خودمون که کم کم اتاق دختر خوشکلمو بچینم ........زهی خیال باطل!!!ناهار رو آماده کردم .......بعد خوردن ناهار........بر خلاف روزای قبل اصلا خوابم نمی برد......رضا خوابید و من همچنان بیدار بودم و با هر حرکت آروم تو بازم می رفتم توی همون فکر همیشگیم که کنارم دراز کشیدی و من دارم بوست میکنم ....عصر شد .....چرا مثل روزای قبل سرم درد نگرفته بود !!! دائی مهمون اومد خونه مامان اینا ......آخر شب اونا هم رفتن و من همچنان آروم بودم هنوز و هیچ دردی نداشتم .....نمی دونم چطور شد که یه دفعه سر درد شدیدی گرفتم ........به رضا گفتم که سرم رو آروم ماساژ بده ....و اون هم این کار رو کرد!!!داشتیم با هم فیلم می دیدیم ....من حال روحیم بد شده بود ....به دلایلی!!!اومدم جلوی کامپیوتر نشستم و آروم آروم اشک ریختم ..بعد اومدم روی مبل نشستم .....بعد چند دقیقه که اومدم روی تخت دراز بکشم ......همین که از حالت نشسته خواستم دراز بکشم .یه سوزش خیلی آروم توی دلم احساس کردم ..بعد که دراز کشیدم خروج یه مایع سیل آسا رو از بدنم احساس کردم ....اول فکر کردم خونریزی کردم ..داد کشیدم رضا بدبخت شدم ..........بعد که یه مشت دستمال از بالای سرم برداشتم و روی بدنم گذاشتم دیدم که رنگی نداره .......مایعی با سرعت سیل داشت از بدنم خارج می شد ....من نیمه روی تخت دراز کشیده بودم و ناخود آگاه داد می زدم و رضا هم دستمال کاغذی با یه کیسه فریزر دستش بود و مرتب به من دستمال می داد و منم دستمالهای خیس خیس رو می انداختم توی اون کیسه ......و می گفتم رضا کیسه آبم پاره شده!!!بابا از صدای داد من بیدار شد اومد گفت چی شده؟؟؟گفتم بابا کیسه آبم پاره شده !!!بابا این قدر شوکه شده بود که نمی دونست چی باید بگه ..گفت نه بابا جان .نترس..هیچی نیستش..بعد که اومد نزدیکتر و من رو توی اون وضعیت دید که همه لباسم و تشک تخت خیس آب هستش.......زود رفت و مامان رو بیدار کرد...وقتی مامان داشت می یومد دیدم مرتب می زنه توی سر خودش......خدایاااااااااااا چرا ؟؟؟؟حدود یه ربع همون طوری با سرعت سیل از بدنم آب خارج می شد ...هی مامان می پرسید بچه تکون می خوره ؟ می گفتم آره .بابا می گفت نگران نباش...تو هر کاری از دستت بر می اومده انجام دادی....بقیشو بسپر به خدا؟!؟!؟ من بازم الکی لبخند می زدم .دیگه آبریزش نداشتم ....ولی گرسنم شده بود ....رضا یه لیوان شیر با تی تاب آورد خوردم .....همه بیدار نشسته بودن بالای سرم و من بی هیچ صدای و خیلی آروم دراز کشیده بودم و به اون لحظه ها فکر میکردم که کیسه آبم پاره شده بود .ساعت ۷ صبح به موبایل دکتر زنگ زدم .گفت سریع باید سونو بشی.........ساعت ۹ بود رفتم سونو..تا نوبتم بشه شد ساعت ۱ ظهر!!!رفتم داخل...با مامان ..روی تخت دراز کشیدم ......دکتر می خواست سونو کنه و من آروم و بی صدا انگار که از دنیای دیگه ای اومده بودم .....توان هیچ حرف زدنی نداشتم ........دکتر شروع به سونو کرد.......بعد چند لحظه به من نگاه کرد.....دوباره به مانیتور........گفت چی شده؟ ماجرا رو گفتم ......دقیقا همین جمله ها رو گفت....جنین کاملا سالم ..با حرکات طبیعی.....ولی میزان مایع آمونیوتیک به صفر رسیده!! بازم به من نگاه کرد....من هیچی نمی تونستم بگم .مامان پرسید آقای دکتر یعنی چی می شه ؟ گفت سن جنین کمه ...توی این سن کاری نمی شه کرد..و باید ختم حاملگی بدید........اشکام بدون اجازه من می یومدن .ولی زبونم قفل شده بود ...هیچی نمی تونستم بگم .اومدم بیرون..رضا نگام میکرد.......نمی تونستم نگاهش کنم .هیچی نمی گفتم .........آروم بودم فقط اشک می ریختم حرفی برای گفتن نداشتم .هیچ حرفی!!!اومدم توی ماشین ....مامان به دکتر زنگ زد ..دکتر توی اتاق عمل بود ..با مامای شیفت حرف زد........ماما گفت کاری نمی شه کرد...پارمیس داشت برای من تکون می خورد.من فکر میکردم دارم خواب می بینم .......همون لحظه ماما گفت که دکتر در اومد از اتاق عمل..مامان با دکتر هم حرف زد و اونم گفت که سریع بیاد بستری بشه برای زایمان!!!هنوزم اینا رو میگم نمی تونم گریه کنم ..هنوزم توی شوکم !!!گرسنم بود..ولی نمی تونستم چیزی بخورم...بابا زنگ زد......گفت بیا خونه......بیا ببینیم چی کار باید بکینم.......اومدم خونه.......روی تخت دراز کشیدم .......همه اومده بودن اونجا...عموم......خانومش...بابام .مادر بزرگم ....همه توی اتاق پیشم بودن ......و من بی هیچ حرفی فقط آروم اشک می ریختم ....و رضا هم کنار من نشسته بود و اشک می ریخت ........فقط می تونستم با نگاهم باهاش حرف بزنم .......زبونم لال شده بود .....عموم به دکتر زنگ زد.گفت آقای دکتر هیچ کاری نمی شه کرد یعنی؟ دکتر گفت نه ..عموی من بر خلاف بابام خیلی آدم منطقی هستش..گفت سحر جان دکتر میگه برای خودت ضرر داره ....رحمش عفونت میکنه ..پاشو بریم بیمارستان.و بابام در همون لحظه اشک ریخت.....من همین طوری نگاهش میکردم ....خانوم عموم گفت آره منم با دکتر حرف زدم ..گفت کاری نمی شه کرد.....یه دفعه انگار منفجر شدم...داد کشیدم ..رضا اینا چی می گن؟؟؟با صدایی بلند تر داد زدم ..گفتم رضاااااااااا اینا می خوان بچمو ازم بگیرن ......اینا چی میگن....هان؟؟ تو بگو .بچه من زندس...دستتو بزار ببین داره تکون می خوره ...بابا تو بگو ..بچه من مال منه ...اینا چه حقی دارن دربارش تصمیم بگیرن .....و همه از اتاق رفتن بیرون...چون من کاملا دیوونه شده بودم.....فقط داد می زدم ......از صبح تا اون موقع که شیش عصر بود هیچ حرفی نزده بودم .........ولی اون موقع فقط داد می زدم ...رضا اشک می ریخت من داد می زدم......این قدر داد زدم و اشک ریختم تا دیگه توانی برام باقی نموند.....بعد بابا گفت بیا بریم یه سونوی دیگه ....رفتیم یه سونوی دیگه .این دکتر خیلی مهربون بود .......برخلاف دکتر قبلی!!!گفت بچه اصلا آب دورش نیست و خودش چشماش پر اشک شد........ولی من نتونستم اشک بریزم چون خودم هنوز باور نداشتم که این طور شده .........آخرش یه جرفی زد که دلمو آتیش زد...گفت بچه لوله شده توی خشکی مونده .......وقتی اومدم بیرون...اشک امونم نمی داد........بچه من .......عشق من ...پاره وجود من ...داشت زجر می کشید.......تا طبقه بالای بیمارستان گریه کردم.........وقتی به رضا رسیدم .......گفتم: رضا بچمون داره زجر کش می شه ......رضا بچمممممممممممم داره زجر می کشه ....رضا بچه منی که این قدر توی مصرف آب محتاط موندم ....توی بی آبی مونده داره زجر می کشه .اینا رو مثل دیوونه ها با صدای بلند میگفتم و اشک می ریختم ....این قدر اشک می ریختم که چشمام جلومو نمی دید..مامان از بس شوکه شده بود نشسته بود روی پله ها .رضا صورتمو نوازش میکردو من همچنان داد می زدم و برای زجر دخترم به پهنای صورتم اشک می ریختم و مردم همه به ما نگاه می کردن .....چاره ای نبود....وقتی از در بیمارستان اومدم بیرون.....جلوی در بابا دستمو گرفت ..گفت گریه نکن ...هنوز که زندس..شاید زنده موند...اصلا اگه تو نخوای نمی ریم بیمارستان...........چقدر دلم براش سوخت........پدر من .الهی که من پیشمرگت بشم...........توی اون چشمای پر از خونت چی بود که می خواست منو دلداری بده ؟ بابا گفت بیاید بریم چند تا دکتر دیگه .........رفتیم مطب دکترای مختلف ببینیم که نظرشون چیه.....اولین دکتر که رفتیم ............سونیکید رو گذاشت روی شکمم......صدای قلب پاک و کوچیکش رو شنیدم و بازم به پهنای صورتم اشک ریختم ......دکتر گفت هنوز زندس .......با یه لبخند خاصی که تلخی یه غم توش بود......آخرین صدای قلب دخترم که توی گوشم موند همون بود .......بعد من اومدم توی ماشین و....دکتر به مامانم گفته بود که کاری نمی شه کرد .بعد اون چند تا دکتر دیگه ..که نظر اونا هم همین بود ....من و رضا اومدیم خونه .و مامان و باباُ بازم توی مطب دکترا دنبال یه حرف دیگه بودن ...یه دکتری که شاید بگه میشه کاری کرد.اما انگار همه درا بسته شده بود ........و آخر با یه برگه از دکتر اومدن که قرار شد من فردا صبح برم و بستری بشم برای زایمان طبیعی....اون شب ......دلم این قدر گرفته بود .......نمی تونم بگم چقدر ......به رضا گفتم قرصامو بیار بخورم ..مامانم گریش گرفت ...می دونستم که می خواد بگه که قرص دیگه برای چی؟!؟!؟ ولی من هنوز امید داشتم .....رضا برام شام خرید ...نمی تونستم بخورم .....ولی!!!وقتی که دیدم پارمیس داره تند تند تکون می خوره .دست رضا رو گرفتم و گذاشتم روی شکمم...اشکام مثل سیل می یومد ولی نمی تونستم حرف بزنم .....فقط با بغض گفتم .ببین !!!ببین رضا هنوز داره تکون می خوره ...........شامم رو بده بخورم ........شام رو خوردم...........تا خود صبح از سردرد داشتم میمردم ..این قدر سرم درد میکردکه نمی تونستم خوب حرف بزنم دیگه ....مامان می گفت مسکن بخور....گفتم نهههههههههه...برای بچه ضرر داره ..........مامان اینا زود رفتن اتاق خودشون و من و رضا رو تنها گذاشتن ....و من و رضا اون شب رو تا خود صبح اشک ریختیم .....چون خونه مامانم اینا بودم این دو ماه آخر رو ......یه تخت یه نفره داشتیم که من روی اون می خوابیدم و رضا هر شب روی زمین کنارم می خوابید و من تا صبح بایستی دستاشو توی دستام بگیرم ........ولی اون شب ازش خواستم که بیاد پیشم بخوابه ......گفتم دوست دارم این شب آخر که دخترم پیشمه .....وجودتو حس کنه ......دو تائی روی اون تخت خوابیدیم و همدیگه رو سفت بغل کردیم ......و پارمیس برام تکون می خورد .......و رضا اشک می ریخت و من مات و مبهوت به آینده نگاه میکردم .......و منتظر معجزه بودم ...پرده ها رو کشیده بودیم که بیرون مشخص باشه ..دوست نداشتم صبح بشه ..همش به آسمون نگاه می کدرم و به خدا می گفتم خدایاااااااااااا برام معجزه کن ...و اشک می ریختم و رضا هم با من اشک می ریخت .........وقتی که خورشید داشت طلوع میکرد رضا بلند شد و روی تخت نشست و با صدای بغض آلود گفت .......سحر صبح شد و معجزه نشد !!!!چی میگفتم من بهش؟؟؟ اون روز قرار بود من بعد دو ماه دوباره برگردم سر کار..همکارام برام جشن گرفته بودن ....ساعت ۷ به رضا زنگ زدن که بپرسن ما کی می ریم اداره ؟؟؟ وقتی رضا با گریه گفت که خدا دیگه دخترمو ازم گرفت .......نمی تونم بگم چه حالی شدم ؟!؟!؟ همکارام باورشون نمیشد .... برام هدیه خریده بودن ........و منتظر ما بودن اون روز....وقتی از جام بلند شدم دیدم که خونریزی شدیدی دارم .......و رضا با عجله منو سوار ماشین کرد و به طرف بیمارستان حرکت کردیم ........من و رضا با ماشین خودمون رفتیم و مامان اینا هم خودشون اومدن.وقتی که نامه پذیرش رو دادیم و از رضا امضا گرفتن ...به منم گفتن بیا و امضا کن ........تا اون لحظه خودمو کنترل کرده بودم .ولی نمیدونم چرا وقتی اون برگه رو امضا کردم صدای گریم رو نتونستم کنترل کنم و با صدای بلند گریه کردم ؟!؟!؟دلم برای بابام کباب شد .....اشک رو نمی تونستم توی چشماش ببینم .....یه خانومی اومد بهم گفت گریه نکن ....سزارین که ترس نداره!!!آخه شکمم بزرگ شده بود و همه فکر میکردن که برای زایمان اومدم........حرفی برای گفتن نداشتم وفقط بهش لبخند زدم .....بعد گفتن برو داخل بخش زایمان ...آخ دلم داشت می ترکید .ولی همونجا به خدای خودم گفتم خدایا!!تو این بچه رو سالم به من دادی منم سالم بهت تحویلش می دم ونمی زارم آسیبی بهش برسونن........بعد اول از همه بابامو بغل کردم ......گریه نمی کردم ولی توی دلم صدای هق و هق می یومد و لرزش شونه های بابام رو احساس می کردم ....و توی اون موقعیت همش می ترسیدم که فشارش بره بالا.....همش میگفتم تو غصه نخوررررررررررر...........بعد با رضا ...بعد با دوستام که اومده بودن پیشم ......با همشون خداحافظی کردم و رفتم توی بخش.........دیگه دنیا برام به اخر رسیده بود .........و پارمیس با هر تکونی که می خورد داغونترم می کرد..وقتی که تخت نوزاد کناریم رو می دیدم آتیش میگرفتم ......دکتر اومد و گفت که اصلا غذا نباید بخوری ولی مایعات شیرین زیادباید بخوری..........بعد اینکه آمپول فشار رو داخل سرمم زدن .....دیگه دنیا برام تیره و تار شد .......همش از خودم می پرسیدم .......یعنی این منم واقعا؟!؟!؟دلم داشت می ترکید ..ساعت تازه ۱۰ صبح بود ...دکتر گفت باید تحملتو زیاد کنی........سزارینت نمی کنم اگه ده روزم اینجا باشی باید طبیعی زایمان کنی....وای همین اسم زایمان طبیعی داشت دیوونم میکرد .......از اولشم من نمی خواستم طبیعی زایمان کنم و دوست داشتم سزارین بشم ..........ولی دنیاس دیگه .هر کاری دوست داشته باشه با آدم میکنه ...... نمی دونی که وقتی برای بقیه مریضا غذا می آوردن چقدر دلم ضعف می رفت .چون توی بخش قبل زایمان بودم ...پس اتاق خصوصی نداشتم و توی اتاق سه چهار نفری بودن که تازه زایمان طبیعی کرده بودن ..یا اینکه مثل من منتظر زایمان بودن ...واقعا گرسنم بود و دوست داشتم یه لقمه غذا بخورم لا اقل..........داشتم دیوونه می شدم .....شب شد .....پونزده شهریور ماه..........من و رضا همیشه ماهگرد می گرفتیم برای خودمون ...ماهگرد ازدواج!!پونزدهم هر ماه می رفتیم با هم بیرون و کلی خوش میگذروندیم........و این تاریخ رو اصلا فراموش نمی کردیم ....ولی این شهریور پونزدهمین روزش برام بدترین ماهگرد ازدواجم بود.....شب شد ...دردم نگرفته بود ....پرستار با دکترم تماس گرفت .دکتر گفت سرمش رو قطع کنید و یه سرم معمولی براش بزنید ......وقتی که پرستار خواست این کارو بکنه من شروع به گریه کردم و گفتم تو رو خدا بزارید دردم بگیره ......خسته شدمممممممم.......بعد اینکه سرمم رو عوض کرد به دکتر زنگ زد و یه ربع بعدش دکتر اومد .......گفت چی شده؟؟گفتم تو رو به اونخدائی که می پرستید بزارید من زودتر خلاص بشم .....می بینم بچم داره زجر میکشه /آتیش می گیرم ....ولی دکتر گفت که اگه این ماده رو زیاد وارد بدنت کنیم ...رحم یه دفعه انقباضاتش زیاد می شه و ممکنه که بترکه.......باید تحمل کنی.بگیر بخواب...گفتم نمی تونم بخوابم .....گفت الان یه کاری می کنم که بخوابی...بعد فردا صبح دوباره سرم درد رو برات می زنیم ..بعد یه آرام بخش قوی به من تزریق کردن ......و همون شد که من بازم پلک روی پلک نزاشتم تا خود صبح...هر باز که پرستار می یومد می گفت تو هنوز نخوابیدی؟!؟!؟می گفتم نههههههه.منتظر صبحم .........مامانم از خستگی خوابش برد ......داشتم دیوونه می شدم ...و پارمیسم که تند و تند داشت تکون می خورد جنونم رو بیشتر و بیشتر میکرد .....یه دفعه تصمیم گرفتم لباسامو بپوشم و فرار کنم .........رفتم لباسامو برداشتم..که مامانم بیدار شد ...می خواستم برم جایی که دست هیچ کسی بهم نرسه .........حتی رضا !!!نمی دونم چرا می خواستم این کارو بکنم .........ولی نشد که نشد و مجبور شدم تا خود صبح منتظر بمونم.....صبح ساعت ۶ که پرستار اومد برای فشار و کارای دیگه گفتم تو رو خدا سرم منو بیارید .....گفت دکتر گفته ساعت ۷ ولی باشه .......تو تا صبح انتظار کشیدی .........دیگه دلم نمی یاد یه ساعتم منتظر باشی.باشه الان می یارم .........توی این مدتم هی رگهام می گرفت و مجبور بودن که جای سرم رو عوض کنن......یه ساعت بعد اینکه سرم رو زدن دردای خفیف من شروع شد ..........ولی اصلا حرفی به کسی نمی زدم ........هر بار که دردم میگرفت بلند می شدم راه می رفتم ...وقتی که شدید می شد می رفتم توی دستشویی و روسری رو می زاشتم توی دهنم و از شدت درد داد می زدم و خیس عرق می شدم .......وقتی می اومدم بیرون مامان می گفت چیه چرا عرق کردی؟؟ می گفتم گرممه...دوست نداشتم ببرنم اتاق زایمان و دخترمو به زور بکشن بیرون .برای همین تصمیم گرفته بودم که تا آخرین لحظه چیزی نگم .گفتم که می خواستم بچه ای رو که خدا سالم تحویلم داده بود سالم تحویلش بدم !!! رضا می گفت چیه چی شده؟؟ میگفتم هیچی ......رضا میگفت سحر تا امروز سعی کردی نگهش داری الان باید همه تلاشتو بکنی که از وجودت جداش کنی..آخ دلم می گرفت از این حرفش..آخ غصه می خوردم ...می دونستم که برای سلامتی من داره این حرفو می زنه ..اا دلم میشکست دست خودم نبود ...........اون روزم با همون دردای وحشتناک سر کردم و هی می رفتم و یواشکی درد میکشیدم ....بازم شب شد و همون برنامه قطع کردن سرم ........دکتر بعد معاینه گفت که دهانه رحم تقریبا باز شده و فردا زایمان میکنی.........درد نداری؟!؟!؟گفتم نه اصلا .............دکتر خیلی تعجب میکرد ولی هیچی نگفت ......اون شبم با بدبختی به صبح رسوندم .....صبح شد .......بعد سرم دیگه داشتم می مردم فاصله دردام کم شده بود و با هر دردی که از جام بلند می شدم ...رگی که سرم داخلش می رفت می گرفت و مجبور بوددن که جای سرمم رو عوض کنن........دیگه هر ده دقیقه.... فکر کنم دردم شدید می شد و می رفتم توی دستشویی یواشکی گریه میکردم و همون روسریمو می زاشتم توی دهنمو جیغ می زدم دیگه رنگم مثل گچ شده بود ........از شدت درد ........ساعت جدودای یازده بود ............روز جمعه !!!آخرین باری که رفتم دستشویی وقتی برگشتم یادمه توی راهرو دیگه از شدت درد داد کشیدمممممممممم............دیگه صدام رو نمی تونستم کنترل کنم ......پشت سر هم داد می زدم ......پرستار اومد و گفت بالاخره دردت گرفت؟؟!؟! برم به دکتر زنگ بزنم ......از شدن درد یقه لباسم رو پاره کردم ...نمی تونم بگم چه دردی بود ....همون دردی که با فاصله می گرفت هزار برابر شده بود و پشت سر هم ......تمام اجزای بدنم داشت از هم جدا می شد .......پرستار گفت نباید بشینی باید دراز بکشی....از بس توی حال خودم نبودم ..نرده های تخت رو بالا کشیدن ......داشتم خودمو از تخت می نداختم پائین .....دیگه هیچی دست خودم نبود ...فقط میگفتم مامان مردم ......رضا رفته بود برام گلسر بخره ..آخه از بس رفته بودم توی دستشویی و جیغ زده بودم گل سرم این وسط نمی دونم چی شده بود ..........به مامان گفتم به رضا زنگ بزن ...گوشیش خط نمی داد ....فقط وقتی صداشو شنیدم گفتم رضا حلالم کن !!!فقط داد می زدم ......هیچی نمی فهمیدم ......مامان گریه میکرد....من با خدا دعوا میکردم .........جیغ می کشیدم .....دکتر در عرض پنج دقیقه پیشم بود ....بعد معاینه گفت این که داره زایمان می کنه .سر بچه کاملا اومده بیرون ..........منو گذاشتن روی برانکارد ........در اون لحظه مامانم رو دیدم .....گفتم شاید برای آخرین بار باشه که می بینمش .چون مرگو با چشمام می دیدم از شدت درد ........یه لبخند بهش زدم و گفتم مامان !! .......این قدر همه عجله داشتن که منو به اتاق زایمان برسونن که کلی منو کوبوندن به درد و دیوار .........دکتر سریع اومد و من صدای اذان رو شنیدم که می یومد .......دلم شکست .......گفتم خدایا به حق خانوم فاطمه زهرا که محسن شیش ماهشو از دست داد ..دختر شیش ماهمو به خودت سپردم .....دوست دارم سالم تحویلت بدمش!!!!انگار خدا اون موقع صدامو شنید ...قبل اینکه دست دکتر به بدن فرشته بهشتیم بخوره ......بدنش به آرومی از بدنم اومد بیرون ....بدون اینکه کسی حتی دست بهش بزنه ..همون خواسته ای که قبل بستری شدنم داشتم .......خدا به حرف دلم گوش کرده بود.......اون موقع که بچم به دنیا اومد به دکتر گفتم می خوام ببینمش.........پارمیس مامان دیگه چشمام یاری نوشتن و اشک ریختن نداره !!!بعد زایمانم قبل اینکه ببرنم اتاق عمل برای کوراژو و کورتاژ.....در که باز شد رضا رو دیدم که با مامانم جلوی در وایستاده ...با چشمام بهش گفتم که رضا همه چی تموم شد و رضا مات و مبهوت نگاهم میکرد ....بردنم توی اتاق عمل..همین طور که داشتن آمادم می کردن .......دکتر گفت شانس آوردیا..........زود دردت گرفت و زودم زایمان کردی..توی دلم گفتم آره دو روزه دارم از درد می ترکم..ولی چیزی نگفتم و گفتم آره من کلا آدم خوش شانسی هستم !!از شواهد که کاملا مشخصه !!!!موقعی که دکتر بهوشی خواست بیهوشم کنه .بازم از خدا یه چیزی رو خواستم .اینکه دیگه به هوش نیام و برم پیش دخترم .....ولی این دفعه خدا دیگه حرفمو گوش نکرد و من رو دوباره به زندگی بر گردوند ......یه ساعت توی اتاق عمل بودم ...بعد که نیمه هوش شدم اولش گفتم بچمممممممم........دیدم مامانمو صدا کردن ....مامانم که اومد گفتم مامان رضا کوشش؟؟؟گفت الان می یاد .........گفتم مامان بچم چی شد؟؟مامان حرفی نداشت بزنه ........رضا اومد.....دکتر اومد........دیگه هیچی نمی فهمیدم فقط مات و مبهوت به تخت نوزادد کناریم نگاه میکردم و هیچی نداشتم که بگمممممممممم.......دکتر گفت دارو دادم که شیرت قطع بشه .......می خواستم بزنم توی دهنش.......دیگه تا بیارنم توی اتاقم شب شده بود ........بعد چند روز بهم شام دادن ولی من نخوردم ......حالا که دخترم نبود دیگه اصلا میلی به غذا نداشتم در صورتی که توی اون سه روزی که دکتر گفته بود غذا نخورم حتی چند بار از گرسنگی گریه هم کرده بودم................ولی اون شب غذا نخوردم ......تا خود صبح با رضا مسیج بازی کردیم ..........اولین مسیجی که من دادم این بود .....دخترم پارمیسم بانوی بهشتی شد .همون طور که من و تو می خواستیم اسمشو بزاریم پارمیس چون معنیش باغ بهشت بود .....صبح کارای ترخیصم رو انجام دادیم و رفتیم خونه بابا اینا چون برام گوسفند می خواست قربونی کنه ......چرا آخه؟؟؟؟ بعد قربونی کردن اومدم خونه خودمون و کل ماه رمضون رو گریه کردم ....کل ماه رمضون ................پارمیس بانوی بهشتی من .....منتظر روزیم که تور رو عاشقانه توی بغلم بگیرم .......یعنی اون روز کی می یاد ؟!؟!؟منتظرم بمون مامان...........مطمئن باش یه روز بالاخره می بینمت

زجر آورترین قسمت برام وقتی بود که می خواستم مرخص بشم و خلاصه پروندمو دادن دستم !!!توش نوشته شده بود ...نوزاد دختر، شش ماهه، سالم، و مرده به روش طبیعی متولد شد!!!ای دنیای کثیف و پست !!!تو لیاقت فرشته بهشتی منو نداشتی .......و همین طور خود من !!منم لیاقت اونو نداشتم!!!!

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 |

 

Weblog Themes By Pars Theme